چرا صلح‌سازی شکست می‌خورد و در مورد آن چه باید کرد؟

همزمان با چندپاره‌تر شدن جهان از نظر ژئوپلیتیکی، پیچیدگی و تعداد درگیری‌ها نیز افزایش می‌یابد – تقریباً سه چهارم افزایش از دهه 2000. در این نظم در حال تغییر، درگیری‌ها به شیوه‌های جدیدی بین‌المللی می‌شوند، زیرا دولت‌ها، گروه‌های مسلح و سایر بازیگران، اتحادهای تطبیقی ​​را با شرکای متعدد در طیف سیاسی و ایدئولوژیکی ایجاد می‌کنند. بسیاری از این روابط با انگیزه بقای اقتصادی یا عمل‌گرایی شکل می‌گیرند و پویایی‌های سودمحور را که اغلب در برابر مداخله سیاست‌های خارجی نفوذناپذیر هستند، تثبیت می‌کنند. سیاست‌های تثبیت و ایجاد صلح تحت رهبری بین‌المللی باید بر این اساس سازگار شوند.

این گزارش، که حاصل یک پروژه پنج ساله است، به این پرسش مبرم می‌پردازد که چگونه می‌توان در عصری که حوزه‌های نفوذ ژئوپلیتیکی سنتی و انعطاف‌ناپذیر در حال از بین رفتن هستند، به طور مؤثرتری به چنین چالش‌هایی پاسخ داد. برای ردیابی این موضوع، جبهه‌های ژئواقتصادی را در این نظم قدرت جهانی در حال تغییر از طریق سه مطالعه موردی بررسی می‌کنیم: تجارت فراملی طلای سودان؛ زنجیره‌های تأمین تطبیقی ​​پیرامون نفت با منشأ ایرانی؛ و شبکه‌های انتقال مهاجران از طریق لیبی به اروپا. در هر مطالعه موردی منطقه‌ای، نشان می‌دهیم که چگونه «چندسویگی» بازیگران، الگوی استراتژیک جدیدی را برای ثبات‌سازی و ایجاد صلح می‌طلبد. 

این گزارش طیف وسیعی از توصیه‌ها را برای سیاست‌گذاران بین‌المللی ارائه می‌دهد، از جمله اتخاذ رویکردی فراملی به تحلیل منازعات، استفاده استراتژیک از قدرت اقتصادی، اعمال نفوذ از طریق تعامل عمل‌گرایانه و چندجانبه، بهبود هماهنگی بوروکراتیک و توسعه سازوکارهای پاسخگویی با همکاری جامعه مدنی.

ظهور «چندسویگی»

این گزارش بررسی می‌کند که چگونه اقتصادهای پیچیده ناشی از درگیری، خشونت را در خاورمیانه و آفریقا تداوم می‌بخشند، که تا حدودی ناشی از تمایل فزاینده دولت‌ها و گروه‌های مسلح به همسویی انعطاف‌پذیر با شرکای متعدد بر اساس موضوع به موضوع است.

درگیری‌های مسلحانه به ندرت در مرزهای ملی محدود شده‌اند. حتی جنگ‌های داخلی اغلب به کشورهای همسایه گسترش یافته‌اند یا تحت تأثیر آنها قرار گرفته‌اند. با این حال، در چشم‌انداز جهانی در حال تغییر امروز، درگیری‌ها به شیوه‌های جدیدی بین‌المللی می‌شوند، زیرا روابط بین دولت‌ها و بین دولت‌ها و بازیگران مسلح، روان‌تر و تعاملی‌تر شده است.

همزمان با این تغییر، تعداد، مدت و پیچیدگی درگیری‌ها به سطوحی که از زمان جنگ سرد دیده نشده بود، افزایش یافته است.1 به نظر می‌رسد گذار از دوره تک‌قطبی آمریکایی – با وجود توزیع نابرابر نظم در آن دوران – صلح را دست‌نیافتنی‌تر می‌کند. در سال 2024، 61 درگیری دولتی در سطح جهان رخ داد : این رقم یک سوم بیشتر از یک دهه قبل و 74 درصد بیشتر از میانگین سال‌های 2000 تا 2010 بود .3

با چندپاره‌تر شدن جهان از نظر ژئوپلیتیکی، نه تنها به نظر می‌رسد که میزان وقوع درگیری‌ها در حال افزایش است، بلکه چالش‌های رسیدگی به آنها نیز پیچیده‌تر می‌شود. سازمان ملل متحد خاطرنشان کرده است که «منطقه‌ای شدن درگیری‌ها، که مسائل سیاسی، اجتماعی-اقتصادی و نظامی را در مرزها به هم پیوند می‌دهد، باعث شده است که بسیاری از درگیری‌ها طولانی‌تر، طولانی‌تر و کمتر به اشکال سنتی حل و فصل پاسخگو باشند».4 به طور مشابه، یک مطالعه اخیر توسط موسسه تحقیقات صلح اسلو (PRIO) مشاهده کرد که افزایش تعداد کشورهایی که بیش از دو درگیری را به طور همزمان تجربه می‌کنند، می‌تواند نشان دهد که «تصویر درگیری با اقدامات بیشتر در حال پیچیده‌تر شدن است » .5

شکل ۱. منازعات دولتی در سطح جهان، ۱۹۹۰-۲۰۲۴
— منبع: دانشگاه اوپسالا (۲۰۲۵)، «برنامه داده‌های منازعه اوپسالا (UCDP)، https://www.uu.se/en/department/peace-and-conflict-research/research/ucdp».

هیچ یک از این موارد به معنای ایده‌آل جلوه دادن دوران پیشین هژمونی آمریکا نیست. اگرچه داده‌ها نشان می‌دهند که دوران تک‌قطبی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی با کاهش نسبی درگیری‌ها (به شکل 1 مراجعه کنید) و افزایش موارد حل و فصل درگیری‌ها یا توقف عمدی و به تعویق انداختن اختلافات از طریق نهادهای بین‌المللی مشخص شده است، اما این بدان معنا نیست که این دوره با صلح یا عدالت برای همه مشخص شده باشد. مداخلات و سیاست‌های متعدد به رهبری ایالات متحده، که اغلب به نام بین‌الملل‌گرایی لیبرال یا مبارزه با تروریسم دنبال می‌شدند، رنج و بی‌ثباتی قابل توجهی را به ویژه در کشورهای جنوب جهان ایجاد کردند.6 توزیع صلح ناهموار بود و بسیاری از مناطق خشونت و نابرابری سیستماتیک را تجربه می‌کردند. بنابراین، این گزارش در برابر این مفهوم که تک‌قطبی بودن یک خیر مسلم است، مقاومت می‌کند، در حالی که همچنان نقش ساختاری آن را در شکل‌دهی به الگوها و شدت درگیری‌های جهانی به رسمیت می‌شناسد.7

شکل ۲. درگیری‌های دولتی در سطح جهانی و بر اساس منطقه، میانگین ۲۰۰۰-۲۰۱۰ در مقابل ۲۰۲۴
— منبع: دانشگاه اوپسالا (۲۰۲۵)، «برنامه داده‌های منازعه اوپسالا (UCDP)، https://www.uu.se/en/department/peace-and-conflict-research/research/ucdp».

با این وجود، ما استدلال می‌کنیم که انکار این موضوع که چالش‌های حل منازعات تغییر کرده‌اند، دشوار است. جنگ‌های امروزی با چشم‌انداز بین‌المللیِ به طور فزاینده‌ای چندبعدی تشدید می‌شوند، چشم‌اندازی که در آن روابط بین دولت‌ها کمتر توسط اتحادهای سفت و سخت یا حوزه‌های نفوذ – که خود اغلب یادگاری از تفکر دوران جنگ سرد بودند – و بیشتر توسط ملاحظات عمل‌گرایانه و مسئله‌محور (اغلب اقتصادی) تعیین می‌شود. در خاورمیانه و آفریقا، قدرت‌های متوسط ​​منطقه‌ای مانند مصر، قطر، عربستان سعودی، ترکیه و امارات متحده عربی (UAE) به طور انتخابی با ایالات متحده و بریتانیا و سایر متحدان هر دو کشور در برخی مسائل همسو می‌شوند، در حالی که در برخی دیگر به طور فعال با همان شرکا مخالفت می‌کنند. علاوه بر این، در حالی که برخی از دولت‌ها برای راه‌حل‌های سیاسی در اختلافات خاص (مثلاً …) تلاش می‌کنند، …(برای مثال، میانجیگری کشورهای خلیج فارس در مذاکرات اسرائیل-حماس و روسیه-اوکراین، در مذاکرات بین دونالد ترامپ و احمد الشرع، رئیس جمهور سوریه، در تلاش‌های صلح بین اتیوپی و اریتره، و در گفتگوی هسته‌ای ایالات متحده-ایران)، بسیاری نیز ادامه درگیری را برای منافع اقتصادی خود مفید می‌دانند. هر یک از طرفین، استراتژی‌ای را دنبال می‌کنند که می‌توان آن را «چندجانبه‌گرایی» با مصونیت فزاینده نامید، به ویژه با توجه به اینکه کاهش نفوذ ایالات متحده در صحنه جهانی، فضای بیشتری برای اقدام بدون عواقب دیپلماتیک قابل توجه فراهم می‌کند. 8

شکل ۳. چین در مقابل ایالات متحده به عنوان شریک تجاری بزرگتر در خاورمیانه و آفریقا، ۲۰۰۱ در مقابل ۲۰۲۳
— منبع: صندوق بین‌المللی پول (۲۰۲۵)، «تجارت بین‌المللی کالا (بر اساس کشور شریک) (IMTS)»،

با نگاهی دقیق‌تر به این مفهوم، می‌توان چند-همسویی را متشکل از دو بُعد مکمل دانست. از یک سو، در نظم جهانی در حال تغییر امروز، این مفهوم شامل کشورهایی است که به طور استراتژیک با بازیگران متعدد، و گاهی رقیب، جهانی، منطقه‌ای و محلی در مورد مسائل مختلف تعامل دارند. این امر شامل اولویت دادن به منافع عمل‌گرایانه بر اتحادهای ثابت یا اتحادهای ایدئولوژیک است. آچاریا استدلال می‌کند که ظهور «نظم جهانی چندگانه» به کشورها، به ویژه در جنوب جهان، این امکان را داده است که به جای اتحاد انحصاری با یک بلوک، با تعامل با چندین قدرت بزرگ، استقلال استراتژیک خود را دنبال کنند.9 این پدیده به ویژه در مناطقی که درگیری‌های طولانی و پیچیده را تجربه می‌کنند، مشهود است. لین تأکید می‌کند که چگونه فرسایش تک‌قطبی بودن ایالات متحده، اتحادهای انعطاف‌پذیرتر را تسهیل کرده و به بازیگران منطقه‌ای اجازه می‌دهد تا روابط خود را با قدرت‌های بزرگی مانند ایالات متحده، چین و روسیه بر اساس منافع ژئوپلیتیکی متغیر متعادل کنند.10 به طور مشابه ، استوئنکل بررسی می‌کند که چگونه قدرت‌های میانی نوظهور – از جمله هند، ترکیه و امارات متحده عربی – از چند-همسویی برای پیمایش در یک چشم‌انداز بین‌المللی که به طور فزاینده‌ای تکه‌تکه می‌شود، استفاده می‌کنند و با بازیگران غربی و غیرغربی به طور یکسان تعامل می‌کنند تا در برابر عدم قطعیت‌های ژئوپلیتیکی محافظت کنند. ۱۱ در عین حال، قدرت‌های متوسط ​​در حال ایجاد روابط انعطاف‌پذیر و عمل‌گرایانه با بازیگران محلی در میدان، از گروه‌های مسلح گرفته تا نخبگان تجاری یا سیاسی، هستند.

همانطور که دولت‌های خارجی به صورت فرصت‌طلبانه با بازیگران متنوع بزرگ و کوچک تعامل می‌کنند، می‌توان گرایش مشابهی را در میان صاحبان قدرت محلی و وابستگان آنها مشاهده کرد که از روابط با شرکای خارجی متعدد برای به حداکثر رساندن منافع استراتژیک و اقتصادی خود استفاده می‌کنند.

روی دیگر این پویایی، خودِ بازیگران محلی را ملزم می‌کند که با انعطاف‌پذیری بیشتری با قدرت‌های خارجی تعامل کنند. همانطور که دولت‌های خارجی به طور فرصت‌طلبانه با بازیگران متنوع بزرگ و کوچک تعامل می‌کنند، می‌توان گرایش مشابهی را در میان صاحبان قدرت محلی و وابستگان آنها مشاهده کرد که از روابط با شرکای خارجی متعدد (و همچنین داخلی) برای به حداکثر رساندن منافع استراتژیک و اقتصادی خود استفاده می‌کنند. به عبارت دیگر، بسیاری از نهادهای ظاهراً داخلی، گروه‌های مسلح، سازمان‌های شبه‌نظامی و کارآفرینان درگیری در مناطق درگیر جنگ، در روابط خود با خارجی‌ها به همان اندازه چندجانبه‌گرا هستند. چنین گروه‌هایی اغلب در دیدگاه و عملکرد خود، بیشتر از آنچه معمولاً شناخته می‌شود، معامله‌گرایانه (و فراملی) هستند. همانطور که این گزارش نشان می‌دهد، رهبرانی مانند خلیفه حفتر در لیبی یا مقتدی صدر در عراق را نمی‌توان به طور دقیق در زمره متحدان یک حامی خارجی قرار داد. حفتر روابط خود را با ایالات متحده، روسیه و چین حفظ می‌کند – همانطور که به عنوان مثال، یکی از پسرانش با ایالات متحده ارتباط نزدیکی دارد در حالی که دیگری با روسیه مرتبط است. به همین ترتیب، بازیگران در عراق مانند روحانی شیعه پوپولیست صدر – که به طرق مختلف و تقلیل‌گرایانه به عنوان طرفدار ایران یا ضد ایران به تصویر کشیده می‌شود – شبکه‌ای بسیار پیچیده‌تر و سیال‌تر از وابستگی‌های سیاسی را در خود جای داده‌اند، نسبت به آنچه چنین برچسب‌های دوتایی نشان می‌دهند.12 این تمایل به ساده‌سازی بیش از حد، نشان‌دهنده سوءتفاهم گسترده‌تری است که در میان سیاست‌گذاران غربی، به ویژه در رابطه با خاورمیانه و آفریقا، رایج است، جایی که بازیگران مسلح اغلب به عنوان بازیگران ایدئولوژیک (مثلاً «اسلام‌گرایان») یا صرفاً به عنوان نمایندگان حامیان قدرتمند خارجی عمل می‌کنند، در حالی که در واقع انگیزه‌های آنها اغلب بسیار عمل‌گرایانه‌تر و وابسته به زمینه است .

اکوسیستم‌های درگیری ژئواکونومیک در خاورمیانه و آفریقا

این گزارش به بررسی آنچه جنگ‌های طولانی مدت در مورد محدودیت‌های ایجاد صلح و ثبات‌سازی که در سال‌های اخیر توسط بریتانیا، ایالات متحده و سایر کشورها یا نهادها انجام شده است، می‌پردازد – که اغلب، هرچند نه منحصراً، با آنچه که هنوز هم معمولاً در محافل سیاسی به عنوان «غرب» نامیده می‌شود (به کادر 1 مراجعه کنید)، مرتبط هستند. این گزارش از تحقیقات در مورد سه درگیری استفاده می‌کند: جنگ داخلی سودان؛ رویارویی اسرائیل و ایران و درگیری‌های مرتبط در سراسر خاورمیانه؛ و درگیری در لیبی. هر مطالعه موردی با توجه به مدت طولانی درگیری مورد نظر و پیچیدگی‌های ایجاد شده توسط چندگانگی بازیگران اصلی انتخاب شده است.

کادر ۱. بازاندیشی در صلح‌سازی «غربی»: اصطلاحات در حال گذار

ما اذعان داریم که اصطلاحات «غرب» و «غربی» در جهانی که دیگر با قطب‌های ژئوپلیتیکی انعطاف‌ناپذیر یا حوزه‌های نفوذ دوران جنگ سرد تعریف نمی‌شود، از نظر تحلیلی کمتر مرتبط شده‌اند. تقسیم‌بندی سنتی شرق-غرب در بافت چندجانبه‌ی امروزی به طور فزاینده‌ای منسوخ شده تلقی می‌شود. علاوه بر این، گفتمان دانشگاهی تا حد زیادی از اصطلاحاتی مانند «جهان اول» یا «غرب» به چارچوب‌های فراگیرتری مانند «شمال جهان» تغییر یافته است.

با این حال، ما همچنین اذعان داریم که ژئوپلیتیک در دوره گذار است، در حالی که چارچوب‌های جدیدی برای درک پویایی‌های جهانی در حال توسعه هستند. علاوه بر این، اصطلاح «غرب» همچنان در گفتمان سیاست‌گذاری ریشه دارد. به همین دلایل، این گزارش از اصطلاحات «غرب» و «غربی» به عنوان یک اصطلاح اختصاری استفاده می‌کند، با آگاهی از محدودیت‌ها و معانی مورد مناقشه آنها.

تعاریف ممکن است از یک منبع به منبع دیگر متفاوت باشد، اما برای اهداف این گزارش، ما «غرب» را به طور کلی به گروهی از کشورها و نهادهایی که عمدتاً در اروپای غربی و آمریکای شمالی واقع شده‌اند، به ویژه ایالات متحده، بریتانیا، کانادا، فرانسه، آلمان و نهادهای مختلف اتحادیه اروپا، اطلاق می‌کنیم. این اصطلاح همچنین می‌تواند به کشورهایی مانند استرالیا و برخی از اعضای ناتو نیز تعمیم داده شود.

با این حال، برای روشن شدن مطلب: درس‌های این گزارش برای همه بازیگران درگیر در ایجاد صلح و کاهش درگیری، صرف نظر از موقعیت جغرافیایی یا سیاسی آنها، در نظر گرفته شده است.

اگرچه سیاست‌هایی مانند تحریم‌ها، عملیات ضدتروریسم، مداخلات نظامی و کنترل‌های مهاجرت امنیتی‌شده اغلب تحت عنوان «ثبات‌سازی و صلح‌سازی» دسته‌بندی می‌شوند، اما اهداف متمایزی را دنبال می‌کنند و با منطق‌های متفاوتی عمل می‌کنند و معمولاً پاسخ‌های اولیه به خشونت یا تهدید فوری خشونت را در اولویت قرار می‌دهند. در مقابل، صلح‌سازی می‌کوشد از طریق تلاش‌های بلندمدت مانند تقویت پاسخگویی، حمایت از حکومت فراگیر و تقویت انسجام اجتماعی، به محرک‌های عمیق‌تر و ساختاری درگیری بپردازد.

این سه مطالعه ، سازوکارهای عملیاتی اقتصادهای منازعات فراملی را ردیابی می‌کنند، که در آن طیف وسیعی از بازیگران با کنترل زنجیره‌های تأمین که خشونت را تداوم می‌بخشند، برای قدرت و نفوذ رقابت می‌کنند.13 این گزارش با بررسی تجارت طلا از سودان، 14 صادرات نفت تحریم‌گریز که ایران را به بازارهای جهانی متصل می‌کند، 15 و قاچاق مهاجر از طریق لیبی، 16 نشان می‌دهد که چگونه پویایی‌های منازعات سطحی «محلی» نه تنها پایه‌های اقتصادی جهانی دارند، بلکه ژئوپلیتیک را نیز متحول می‌کنند.

علیرغم زمینه‌های تاریخی و منطقه‌ای متمایز، این سه مطالعه موردی شباهت‌هایی دارند. اول، در هر مورد، اقتصاد منازعه به یک «اکوسیستم» ژئواقتصادی خودکفا تبدیل شده است که در آن بازیگران، نهادها و فرآیندها با یکدیگر تعامل دارند و از مرزهای دولتی فراتر می‌روند. این سیستم‌ها توسط هیچ مرجع واحدی اداره نمی‌شوند، بلکه شامل ائتلاف‌های غیرمتمرکز از بازیگران سودمحور هستند که توسط وابستگی‌های متقابلی که شبکه وسیع‌تری از مبادلات اقتصادی را حفظ می‌کنند، به هم متصل شده‌اند. این مبادلات اغلب توسط رقابت برای کالاها هدایت می‌شوند یا با آن مرتبط هستند.

دوم، سرزمین‌های مرزی، بنادر و فرودگاه‌ها – که اغلب به عنوان فضاهای پیرامونی یا صرفاً ترانزیتی نادیده گرفته می‌شوند – به عنوان مراکز یا راهروهای حیاتی عمل می‌کنند که این سیستم‌ها را به هم متصل می‌کنند.17 مناطق غنی از طلای دارفور شمالی و جنوبی، بنادر جنوب عراق نزدیک به مرز ایران و مرزهای بیابانی جنوب لیبی، همگی تقاطع‌های مهمی هستند که در آنها بازیگران چندجانبه برای تسلط رقابت می‌کنند . این به نوبه خود، موازنه‌های قدرت منطقه‌ای را تغییر می‌دهد، زیرا چنین فضاهای مورد مناقشه‌ای از پایتخت‌های ملی، جایی که نفوذ سیاسی غرب در خاورمیانه و آفریقا به طور سنتی متمرکز بوده است، دور هستند.

سوم، این درگیری‌ها با چندپارگی یا شکست دولت در کشورهایی که فقدان اقتدار متمرکز به بازیگران چندجانبه خارجی و محلی اجازه می‌دهد تا از چشم‌انداز از هم گسیخته بهره‌برداری کرده و شرکای خود را به صورت فرصت‌طلبانه انتخاب کنند، تشدید می‌شوند. همانطور که این گزارش نشان می‌دهد، چنین چندپارگی نه تنها در سودان و لیبی، بلکه در عراق، یمن و لبنان نیز مشهود است – سه کشور اخیر به عنوان مکان‌هایی که جنبه‌هایی از درگیری اسرائیل و ایران به طور غیرمستقیم در آنها نمود پیدا می‌کند، در تحقیقات ما نقش محوری دارند. گروه‌های مسلح در این مناطق صرفاً بازیگران نظامی غیردولتی نیستند؛ آنها به خودی خود به عنوان نهادهای اجتماعی-سیاسی عمل می‌کنند. چنین گروه‌هایی که عمیقاً در حکومت و زندگی روزمره ریشه دوانده‌اند، در واقع سیاست‌های خارجی چندجانبه خود را اجرا می‌کنند. این امر شبکه منافعی را که سیاست‌گذاران بین‌المللی باید در برنامه‌های تثبیت و ایجاد صلح خود در نظر بگیرند، گسترش داده و پیچیده‌تر می‌کند و محدودیت‌های رویکردهای دولت‌محور را که معمولاً اتخاذ می‌شوند، بیشتر آشکار می‌سازد.

بازاندیشی در واکنش به منازعات برای عصر جدید

در بحبوحه این پیچیدگی‌ها، سیاست‌ها و مداخلات برنامه‌ریزی‌شده با هدف حل و فصل مناقشه یا مدیریت مناقشه، اغلب عواقب ناخواسته‌ای به همراه داشته‌اند – در بسیاری از موارد، به جای مهار انگیزه‌های سودآوری در بازارهای غیرقانونی، آنها را تشدید کرده‌اند. تلاش‌های دیپلماتیک متمرکز بر آتش‌بس یا توافقات سیاسی، اغلب نخبگان سیاسی رسمی را درگیر می‌کند، اما به همه بازیگران مرتبط با مناقشه یا منافع آنها نمی‌پردازد. اقدامات امنیتی مانند حملات نظامی و کنترل‌های شدیدتر مرزی، که اغلب از پایتخت‌های ملی اعمال می‌شوند، جمعیت‌های مناطق مرزی و مراکز ترانزیت را از خود بیگانه می‌کنند، در حالی که ناخواسته به همان بازیگرانی که در طولانی کردن مناقشه سرمایه‌گذاری کرده‌اند، سود می‌رسانند.

سیاست‌ها و مداخلات برنامه‌ریزی‌شده با هدف حل یا مدیریت منازعه، اغلب عواقب ناخواسته‌ای به همراه داشته‌اند – در بسیاری از موارد، به جای مهار انگیزه‌های سودجویی در بازارهای غیرقانونی، آنها را تشدید کرده‌اند.

تحریم‌های اقتصادی اغلب شبکه‌های غیرمتمرکزی را که باعث تداوم درگیری‌ها می‌شوند، نادیده می‌گیرند و در بسیاری از موارد به جای آن به جمعیت‌های محلی آسیب می‌رسانند. به عنوان مثال، اگرچه تحریم‌ها بر صادرات نفت ایران درآمدهای دولت را به میزان قابل توجهی کاهش داده است، اما همزمان فرصت‌های سودآور آربیتراژ ایجاد کرده است که منجر به گسترش به اصطلاح «ناوگان سایه» – شبکه‌ای از کشتی‌های غیرقانونی، ثبت شده یا با هویت جعلی – شده است که سوخت ایران را قادر می‌سازد از طریق کانال‌های نامنظم به خریداران منطقه‌ای و جهانی برسد. به نوبه خود، این سیستم در حال تکامل، سودهایی را برای متحدان و دشمنان دولت‌های غربی و مؤسساتی که چنین اقداماتی را اعمال یا اجرا می‌کنند، ایجاد کرده است. به طور مشابه، سرکوب قاچاق مهاجران از آفریقا از طریق لیبی ممکن است گاهی اوقات جریان مهاجران نامنظم به اروپا را از طریق آن مسیر کاهش داده باشد، اما چنین تلاش‌هایی بازیگران مسلحی را نیز توانمند کرده است که از این سیاست‌ها برای سود سوءاستفاده می‌کنند. در نهایت، کمک‌های توسعه‌ای اغلب توسط نخبگان یا گروه‌های مسلح تصاحب می‌شود و منجر به چرخه‌ای خودتقویت‌کننده از چالش‌های توسعه‌ای حل نشده می‌شود که به رشد اقتصادهای درگیر جنگ کمک می‌کند. 18

واکنش‌های دیپلماتیک، امنیتی، اقتصادی و توسعه‌ای با این واقعیت که سیاست خارجی غرب، علی‌رغم به رسمیت شناختن اسمی مناقشات به عنوان فراملی، همچنان عمدتاً دولت‌محور باقی مانده است، با مانع بیشتری مواجه می‌شوند. اکثر وزارتخانه‌های امور خارجه از طریق تیم‌ها و سفارتخانه‌های خاص هر کشور فعالیت می‌کنند. هماهنگی با تیم‌های کشوری دیگر یا با همتایان دولت‌های دیگر، اغلب محدود است. در کارگاه آموزشی چتم هاوس در مورد این چالش، یک مشاور سیاسی غربی که روی مناقشات سودان کار می‌کرد، از ناتوانی خود در هماهنگی با همکارانی که بر یک کشور چندجانبه که به جناح‌های سودانی سلاح عرضه می‌کرد، متمرکز بودند، ابراز تاسف کرد.19 این عدم هماهنگی ناشی از حساسیت‌های دیپلماتیک بود، زیرا آن کشور توسط وزارت امور خارجه مشاور به عنوان یک شریک تجاری اصلی تلقی می‌شد و به عنوان یک بازیگر مناقشات دیده نمی‌شد. هرگونه اقدام بالقوه علیه کشور مورد نظر به عنوان به خطر انداختن روابط تجاری با دولت مشاور تلقی می‌شد (به کادر 2 مراجعه کنید).

کادر ۲. وقتی کاهش درگیری اولویت ندارد: پیمایش سلسله مراتب سیاست‌ها

یک چالش اصلی در تعاملات بین‌المللی این واقعیت است که چارچوب‌های سیاست‌گذاری اغلب در سلسله مراتبی از اولویت‌ها عمل می‌کنند، که در آن کاهش درگیری همیشه در صدر قرار ندارد. اگرچه ایجاد صلح در لفاظی‌های سیاسی برجسته است، اما در عمل منافع استراتژیک مانند تجارت، کنترل مهاجرت و رشد اقتصادی اغلب در اولویت قرار می‌گیرند.

این ناهماهنگی می‌تواند تلاش‌ها برای کاهش خشونت یا رسیدگی به علل ریشه‌ای آن را تضعیف کند، حتی زمانی که شواهد معتبری وجود داشته باشد. مورد ذکر شده در مورد سیاست‌گذار در واکنش به درگیری سودان، این تنش را منعکس می‌کند. علیرغم نشانه‌هایی مبنی بر اینکه این درگیری به طور فعال در بی‌ثباتی منطقه‌ای نقش داشته است، واکنش‌های سیاسی بیشتر توسط نگرانی‌های رقابتی شکل گرفته است تا تعهد یکپارچه به پیشگیری از درگیری. چنین مشکلاتی صرفاً موضوع نظارت بوروکراتیک نیستند، بلکه مسائل عمیق‌تری را در نحوه تعیین اولویت‌ها منعکس می‌کنند. به عنوان مثال، فشارهای مهاجرت در اروپا می‌تواند منجر به انتخاب‌های سیاست خارجی شود که استراتژی‌های مهار کوتاه‌مدت را بر ایجاد صلح بلندمدت ترجیح می‌دهد. به طور مشابه، حفظ روابط تجاری مطلوب ممکن است منجر به سکوت یا عدم اقدام در مواجهه با خشونت یا بی‌ثباتی منطقه‌ای شود .

این مثال‌ها یک گسست مداوم را آشکار می‌کنند: در حالی که درگیری‌ها باعث آوارگی، ناامنی و توسعه نیافتگی می‌شوند، عوامل سیستمی بی‌ثباتی اغلب به حاشیه رانده می‌شوند. شناخت این سلسله مراتب بسیار مهم است. مقابله با اقتصاد سیاسی درگیری نباید به عنوان یک هدف اختیاری یا ثانویه تلقی شود. بلکه، برای دستیابی به همان اهدافی که سیاست‌گذاران ادعا می‌کنند در اولویت قرار دارند، ضروری است.

در حالی که دولت‌های غربی و کشورهای همفکر با اتخاذ رویکردهای منطقه‌ای برای حل مناقشات، تلاش کرده‌اند تا از مداخلات محلی فراتر روند، اما اکثر واکنش‌ها همچنان واکنشی و پراکنده باقی مانده‌اند. تلاش‌ها برای تحلیل‌های منطقه‌ای اغلب به دلیل اختلافات بوروکراتیک و اولویت‌ها و بودجه‌های متناقض ادارات دولتی با مشکل مواجه می‌شود. به عنوان مثال، مسیر مهاجرت از ایالت ادو در نیجریه از طریق نیجر به لیبی، مناطق ژئوپلیتیکی متعددی را در بر می‌گیرد که هر کدام توسط بخش‌های مختلفی در وزارتخانه‌های امور خارجه مدیریت می‌شوند. این امر منجر به  مداخلات پراکنده می‌شود.

در حالی که دولت‌های غربی و کشورهای همفکر با اتخاذ رویکردهای منطقه‌ای برای حل مناقشات، تلاش کرده‌اند فراتر از مداخلات محلی عمل کنند، اکثر پاسخ‌ها همچنان واکنشی و پراکنده باقی مانده است .

این گزارش در ردیابی مسیرهای ترانزیت قاچاق طلا، نفت و مهاجران استدلال می‌کند که سیاست‌گذاران باید فراتر از چارچوب‌های دولت‌محور حرکت کنند و رویکردهای سیستمی را اتخاذ کنند که ماهیت به هم پیوسته اقتصادهای منازعه را در نظر بگیرند. برای مدیریت مؤثرتر منازعه و کاهش خشونت‌آمیزترین ابعاد آن، ما از سیاست‌گذاران در بریتانیا، ایالات متحده و جاهای دیگر می‌خواهیم که از طریق تعامل بیشتر با متحدان و دشمنان چندجانبه، اعمال نفوذ کنند، از قدرت اقتصادی در حل منازعه استفاده کنند، سازوکارهای پاسخگویی را برای تضمین شفافیت و اجرا تقویت کنند و از طریق تخصیص منابع استراتژیک، همکاری در بوروکراسی‌های سیاست خارجی را تقویت کنند. علاوه بر این، این گزارش بر اهمیت هماهنگ‌سازی تحلیل‌های فراملی در دستور کارهای سیاستی و تطبیق تحلیل‌های منازعه برای انعکاس بهتر پیچیدگی‌های مدرن تأکید می‌کند.

تحلیل منازعه باید این واقعیت را در نظر بگیرد که – همانطور که گفته شد – در این دوران چندجانبه‌گرایی، خود «غرب» به عنوان یک بلوک منسجم به طور قابل توجهی تضعیف شده و توسط چالش‌های خارجی و داخلی تضعیف شده است (همچنین به کادر 1 مراجعه کنید). در سراسر جنوب جهان، مواضع دیپلماتیک غرب به طور فزاینده‌ای ریاکارانه تلقی می‌شود، به ویژه با توجه به اختلاف فاحش بین دفاع قاطع از اوکراین در برابر تجاوز روسیه و واکنش خاموش یا حمایت فعال از اقدامات نظامی اسرائیل در غزه – اقداماتی که کارشناسان سازمان ملل آن را نسل‌کشی توصیف کرده‌اند. 20 این امر بخش زیادی از اقتدار اخلاقی را که رهبران غربی زمانی به عنوان پایه و اساس موقعیت استراتژیک خود ادعا می‌کردند، از بین برده است. همزمان، برخی از رهبران غربی، مانند رئیس جمهور ترامپ، با رد نهادهای چندجانبه و زیر سوال بردن تعهدات دفاعی در نهادهایی مانند ناتو، به طور فعال ستون‌های چارچوب بین‌المللی پس از جنگ جهانی دوم – که گاهی اوقات به عنوان نظم مبتنی بر قانون از آن یاد می‌شود – را به چالش کشیده‌اند. این فرسایش دوگانه – از انتقادات خارجی و مخالفت‌های داخلی – مستلزم اذعان به این نکته است که «اجماع غربی» یکپارچه دیگر وزنی را که قبلاً در مذاکرات دیپلماتیک داشت، ندارد .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *